روزهای آخر بهمن
سلام پسر قشنگ من از شنبه هی میخوام بیام برات بنویسم ولی متاسفانه فرصتش پیدا نشد تا امروز
عرض شود خدمت پسری و دوستای گلمون تو این ماه که 22 بهمن روز جشن پیروزی انقلابه و میریم راهپیمایی برای بیعت مجدد
صبحش با کلی شوق و ذوق پسری رو آماده کردم که ببرمش راهپیمایی هوا رو که نگو افتضاح گرد و خاک همه آسمون شهرمونو گرفته بود و هنوز هم مهمون ما هستن ولی این باعث نشد که ار رفتن به راهپیمایی منصرف شیم با این حال پسری رو آماده کردیم و خواستیم بریم که پسری گشنش بود براش شیر درست کردیم و بعد از اینکه شیر رو خورد کلی بالا آورد و همه لباساش رو خراب کرد مامان بزگ ازمون خواست پسری رو با این حال نبریم راهپیمایی و منم مجبور شدم قبول کنم
این بود که من و بابایی تنهایی رفتیم که البته اونجا بخاطر ازدحام جمعیت به بابایی گفتم چقدر خوب شد امیر مهدی رو نیاوردیم وگرنه تو این شلوغی بلایی سرش میاوردیم و فقط تونستم برا پسری یه پرچم بیارم اینم یه عکس از راهپیمایی مردم شهرمون آفرین به این مردم که همیشه هستن و باعث افتخارن

راستی از شبش نگفتم که از تراس خونه مامان بزرگ بیرونو نگاه میکردیم و آسمون نور بارون میشد و تو چشماتو گرد میکردی و با تعجب نگاه میکردی ما هم کلی برا چشمای گردت ذوق میکردیم
حالا بریم سر وقت کارای پسری
عزیزم حالا دیگه کامل خودت میشنی و احتیاجی به ما نداری البته ما هم ریسک نمیکنیم و همیشه یه متکا پیشت میزاریم که خدایی نکرده یه وری نیافتی چون بعضی وقتا اینجوری میشی
برا بیرون رفتن کلی ذوق میکنی پریروز مامانی رو تا سر خیابون همراهی کردی که میخواستم بیام اداره و دیروز هم که از سر کار برگشتم دیدم نیستی و بابایی گفت با مامان بزرگت رفتی خونه خاله بابایی و میگفت کلی ذوق داشتی که بری بیرون .. هر وقت قطره آهن بهت میدیم بالا میاری مجبوریم بریزم ته گلوت که مزشو حس نکنی و فوری هم یه چیز شیرین بهت بدیم که مزش یادت بره
.. وقتی برات دست میزینم تو هم میخوای دست بزنی ولی چون بلد نیستی هی دستاتو تکون میدی و میخورن بهم الهی من قربونت بشم 
حالا بریم سر وقت عکسای خوشگلت مامان جون
مراحل یه وری شدن پسری به روایت تصویر

مراحل ذوق پسری 
![]()
و عکسای خوگل پسرم که اتخاب بینشون سخته و همه رو گذاشتم تو یه پیج







روزهای آخر بهمن 




